Sunday, February 24, 2008

محلل

يک آخوندی رفت دهی در ضمن روضه خواندن چشمش به یک زن خوش سیمایی افتاد و تصمیم گرفت هر جوری شده زنه را بدست بیاره.تحقیق کرد و شوهر زنه را شناخت و باهاش ظاهرا دوست شد ولی همین طور درکمین بود که چگونه طرفو بدام بیندازد!تا اینکه یک روز دید مرد دهاتی ایستاده و رو بقبله می شاشد دوید و از عقب محکم گرفتش و گفت چرا روبه قبله میشاشی ای کافر از خدا بی خبر؟آخوند گفت زنت بر تو حرام شده و تنها راهش هم جداشدن از زنت است و ازدواج زنت با مرد دیگری(محلل) و طلاق زن و رجعت دوباره به تو.مردبیچاره از زور عذاب وجدان و افسردگی و بدبختی رو به آخوند کرد و به اوگفت که امانت دارتر از شما کسی را نمی شناسم!ه مرد زنش را طلاق داد و در همان شب آخوند حرامزاده با زن عروسی کرد .فرداصبح مرد بخت برگشته کله سحر رفت سراغ آقا به امید گرفتن زنش.وقتی در خانه را زد آقا با چند صلوات و لعنت بر شیطان مزاحم بیرون آمد و گفت برادر شما چه فرمایشی دارید؟وقتی مرد تقاضایش را بازگو کرد و از قول و قرار حرف زد آخوند زنازاده گفت مردک مگر تو مغز خر خوردی؟این زن عقدی منست !روزها بگذشت و دهاتی بیچاره ودربدر و آواره بدنبال بهانه ای بود تا زنش را بدست بیاورد.تا اینکه روزی آخوند را دید تا روبقبله و ایستاده می شاشد.دوید واز عقب اورا گرفت و گفت روبقبله شاشیدی و زنت برتو حرام است!آخوند حرامزاده نگاهی تحقیر امیز و متزورانه کرد وبا لبخندی گفت اشکال ندارد برادر سرش را کمی کج می کنیم تا به کعبه نخورد!
Posted by arsamnew at 04:15:12
Comments

2 Responses to “محلل”

  1. Nice going,every one enjoys your work.

  2. Keep going.Do not entertain fear.

Leave a Reply