Sunday, November 4, 2007

در آغوشت می گیرم ولی




در آغوشت می گیرم ولی . . .

 

دختر از دوازده سالگي كه عكس مرد لختي را ديده بود، بارها خواب مي‌ديد‌ كه ميان بازواني قوي فشارش مي‌دهد، بيخ گردنش را مي‌مكد و نوك آماسيده‌ي سينه‌هايش را گاز مي‌گيرد. او را روي تخت مي‌اندازد، شورتش را پاره مي‌كند … و بعد  با درد و لذتي عنان گسيخته كه از لاي پاها تا نوك انگشتانش كش مي‌آيد، خود را تسليم ضربه‌هاي مرد مي‌كند.

اما مرد زيبايي زنان را هميشه با عكسي مي‌‌سنجيد كه سال‌ها پيش با آن خودش را خالي كرده بود. زني خوابيده كنار ساحل فيروزه‌اي كه هر لحظه اندام برف گونش ميان ماسه‌هاي سفيد  گم مي‌شد. پري لطيفي كه وقتي او را در آغوش مي‌گيري بايد مواظب باشي قبل بوسيدن محو نشود. بايد آرام ميان او لغزيد و بعد مثل دود كردن يك سيگار خود را به آرامشي رخوت‌انگيز سپرد.

مرد و دختر نخستين بار با زيبا‌ترين روياهاي‌شان، لباس‌هاي يكديگر را در آوردند، اما بعد همه چيز آن قدر عجيب، درك نشدني و ملال آور پيش رفت كه تا سال‌هاي سال بعد، وقتي كنار هم بزرگ شدن نوه‌هاي‌شان را تماشا مي كردند، مي‌كوشيدند فراموش كنند كه چيزهايي زيادي را در زندگي از دست داده‌اند.

 a.m                  

Posted by arsamnew at 14:51:57 | Permalink | Comments (3)