Tuesday, September 23, 2008

شرط بندي

يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد . پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم داريد ! مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس ببينيم چه كسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد . روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراً وكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت . پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد . مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود ، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد . وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون كند

Posted by arsamnew at 08:22:53 | Permalink | Comments (2)

Sunday, April 6, 2008

يك كامنت حال بهم زن و توهين به اجداد ايرانيان به بهانه يهودي ستيزي

 در مورد وعده فتح ایران توسط پیامبر اسلام (ص) به شرایط آن روزگار نگاه کنید. ایرانیان مشرک قصد نابودی اسلام را داشتند و به نوعی اجداد احمق ما شمشیر را از رو بر پیامبر اسلام بسته بودند. مسلمانان هم خون ایرانیان را نریختند و به چرندیات یه مشت شبه تاریخ نگار توجه نکن و برای درک بهتر مساله اینو بگم که در آن روزگار ایران دارای حدود 200 شهر بزرگ بود که در واقع شهر - پادگان محسوب میشدند ولی سپاه اعراب نیروی کافی برای تصرف حتی 20 تا از این شهرها را نداشت. خوب پس چطوری کل ایران در مدت اندکی تسلیم شد؟ حقیقت این است که مردم ایران خود دروازه های شهرها را به روی سپاه اسلام باز کردند و حتی بسیاری از نظامیان ایرانی مانند انقلاب 57 به صفوف مردم پیوستند و حکومت ظالم ساسانی قبل از اینکه مسلمانان به پایتخت برسند سقوط کرده و شاه فراری شده بود.
در زمان حکومت حضرت علی (ع) هم فقط این رو بگم که روزی آن حضرت به یکی از شهرهای ایران آمده بودند که دیدند بزرگان شهر با هدایای گران به استقبالشان آمدند. پرسیدند این چه کاری است؟ گفتند ما قبلا با شاهان ایرانی چنین میکردیم و … . حضرت ایشان را از این کار منع کردند و هدایا را قبول نکردند. 
اينم لينك مطلب اينجا كليك كنيد تا تمام موضوع رو بفهميد
Posted by arsamnew at 08:38:35 | Permalink | Comments (2)

Wednesday, April 2, 2008

عمامه فشن ۲۰۰۸

Posted by arsamnew at 13:38:39 | Permalink | Comments (2)

Sunday, March 23, 2008

تصاوير نوروز ايرانيان در اسرائيل

Posted by arsamnew at 17:57:50 | Permalink | Comments (4)

Thursday, March 6, 2008

شيث در گاتزتا دلواسپرت يك كاساناتاى جديد

 
ايران ورزشى - شيث رضايى مورد توجه ايتاليايى ها قرار گرفت؛ روز گذشته روزنامه معتبر گاتزتا با چاپ گزارشى به ماجراى شوخى بى مزه شيث پرداخت و نوشت:«شيث رضايى بازيكن تيم پرسپوليس - صدرنشين ليگ ايران - در سفر هوايى تيم اش شوخى را انجام داد كه بهاى سنگينى براى او در پى داشت.»

170046.jpg

روزنامه گاتزتا واژه«كاساناتاى» را در گزارش خود آورده كه در ايتاليا براى رفتارهاى غير اخلاقى فوتباليست ها به كار مى رود؛ واژه اى كه از اسم كاسانو كه در اين زمينه سردمدار است گرفته شد. گاتزتا در ادامه مى نويسد:«شيث از ميكروفن ميهماندار هواپيما استفاده مى كند و به مسافران مى گويد كه هواپيما در حال سقوط است و مسافران وحشت زده مى شوند. اين جملات شيث رضايى مشكلات زيادى به همراه داشت. رضايى - ۲۴ ساله - هيچ ارتباطى با رحمان رضايى بازيكن تيم ليورنو ندارد. اين اتفاق در حالى رخ داد كه تيم پرسپوليس به سمت شيراز - شهرى در جنوب ايران - پرواز مى كرد تا با تيم مقاومت سپاسى بازى كند.» نكته جالب در گزارش گاتزتا اينجاست كه به جزيى ترين مسائل اين حادثه هم اشاره مى كند. حتى در اين گزارش نقل قولى از شيث رضايى را مى بينيم كه گفته:«فقط مى خواستم با يكى از دوستانم كه از پرواز مى ترسد شوخى كنم.» گاتزتا در ادامه مى آورد:«اين توجيه براى رفتار غير اخلاقى او واقعا ناچيز است البته به محض نشستن هواپيما، پليس فرودگاه رضايى را به همراه حبيب كاشانى (مديرعامل باشگاه) و حميد استيلى (كاپيتان تيم!) بازداشت كرد.

169965.jpg

باشگاه پرسپوليس هم دو جلسه محروميت براى او در نظر گرفت و ۲۵ درصد از قرارداد اين بازيكن - معادل ۵۰۰ ميليون ريال يا ۳۶ هزار يورو - را كسر كرد. به نظر مى رسد اين جريمه براى رفتار غير اخلاقى رضايى ناچيز است. روزانه ده ها تيم ورزشى با پروازهاى مختلف سفر مى كنند اما تاكنون چنين اتفاقى هرگز رخ نداده بود و اين به خودى خود زشتى اين رفتار را مشخص مى  كند.» گزارش گاتزتا كه با عكس شيث رضايى به چاپ رسيده، به نكات جالبى اشاره مى كند. تنها اشتباه اين روزنامه معرفى حميد استيلى به عنوان كاپيتان پرسپوليس است.

Posted by arsamnew at 04:36:35 | Permalink | Comments (2)

Sunday, February 24, 2008

محلل

يک آخوندی رفت دهی در ضمن روضه خواندن چشمش به یک زن خوش سیمایی افتاد و تصمیم گرفت هر جوری شده زنه را بدست بیاره.تحقیق کرد و شوهر زنه را شناخت و باهاش ظاهرا دوست شد ولی همین طور درکمین بود که چگونه طرفو بدام بیندازد!تا اینکه یک روز دید مرد دهاتی ایستاده و رو بقبله می شاشد دوید و از عقب محکم گرفتش و گفت چرا روبه قبله میشاشی ای کافر از خدا بی خبر؟آخوند گفت زنت بر تو حرام شده و تنها راهش هم جداشدن از زنت است و ازدواج زنت با مرد دیگری(محلل) و طلاق زن و رجعت دوباره به تو.مردبیچاره از زور عذاب وجدان و افسردگی و بدبختی رو به آخوند کرد و به اوگفت که امانت دارتر از شما کسی را نمی شناسم!ه مرد زنش را طلاق داد و در همان شب آخوند حرامزاده با زن عروسی کرد .فرداصبح مرد بخت برگشته کله سحر رفت سراغ آقا به امید گرفتن زنش.وقتی در خانه را زد آقا با چند صلوات و لعنت بر شیطان مزاحم بیرون آمد و گفت برادر شما چه فرمایشی دارید؟وقتی مرد تقاضایش را بازگو کرد و از قول و قرار حرف زد آخوند زنازاده گفت مردک مگر تو مغز خر خوردی؟این زن عقدی منست !روزها بگذشت و دهاتی بیچاره ودربدر و آواره بدنبال بهانه ای بود تا زنش را بدست بیاورد.تا اینکه روزی آخوند را دید تا روبقبله و ایستاده می شاشد.دوید واز عقب اورا گرفت و گفت روبقبله شاشیدی و زنت برتو حرام است!آخوند حرامزاده نگاهی تحقیر امیز و متزورانه کرد وبا لبخندی گفت اشکال ندارد برادر سرش را کمی کج می کنیم تا به کعبه نخورد!
Posted by arsamnew at 04:15:12 | Permalink | Comments (2)

Tuesday, January 15, 2008

living in iran


http://irapic.com/uploads/1200426076.jpg
http://irapic.com/uploads/1200465852.jpg



http://irapic.com/uploads/1200396167.jpg
Posted by arsamnew at 07:23:20 | Permalink | Comments (2)

Sunday, November 4, 2007

در آغوشت می گیرم ولی




در آغوشت می گیرم ولی . . .

 

دختر از دوازده سالگي كه عكس مرد لختي را ديده بود، بارها خواب مي‌ديد‌ كه ميان بازواني قوي فشارش مي‌دهد، بيخ گردنش را مي‌مكد و نوك آماسيده‌ي سينه‌هايش را گاز مي‌گيرد. او را روي تخت مي‌اندازد، شورتش را پاره مي‌كند … و بعد  با درد و لذتي عنان گسيخته كه از لاي پاها تا نوك انگشتانش كش مي‌آيد، خود را تسليم ضربه‌هاي مرد مي‌كند.

اما مرد زيبايي زنان را هميشه با عكسي مي‌‌سنجيد كه سال‌ها پيش با آن خودش را خالي كرده بود. زني خوابيده كنار ساحل فيروزه‌اي كه هر لحظه اندام برف گونش ميان ماسه‌هاي سفيد  گم مي‌شد. پري لطيفي كه وقتي او را در آغوش مي‌گيري بايد مواظب باشي قبل بوسيدن محو نشود. بايد آرام ميان او لغزيد و بعد مثل دود كردن يك سيگار خود را به آرامشي رخوت‌انگيز سپرد.

مرد و دختر نخستين بار با زيبا‌ترين روياهاي‌شان، لباس‌هاي يكديگر را در آوردند، اما بعد همه چيز آن قدر عجيب، درك نشدني و ملال آور پيش رفت كه تا سال‌هاي سال بعد، وقتي كنار هم بزرگ شدن نوه‌هاي‌شان را تماشا مي كردند، مي‌كوشيدند فراموش كنند كه چيزهايي زيادي را در زندگي از دست داده‌اند.

 a.m                  

Posted by arsamnew at 14:51:57 | Permalink | Comments (3)

Wednesday, September 19, 2007

نامه ای عجیب و غریب


نامه ای عجیب و غریب**

محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم

دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو

روز به روز زیادتر میشود و هرچه بیشتر ترا میشناسم

پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد.

در قلب خود احساس میکنم که ناچارباید

از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که

شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهاییکه اخیرا با تو کردم

طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و

بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.

اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو

به پریشانی و بد ختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را

در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من

هیچگاه بتو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته

متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که

از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که

این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر

باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم

که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر

مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای

لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه

دشمن تو هستم و از تو بشدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که

دوست صمیمی و وفادار تو هستم

دوست خوبم

اگر میخواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخون

امیدوارم اوقات خوبی داشته باشی

Posted by arsamnew at 13:38:56 | Permalink | Comments (1) »

Wednesday, August 22, 2007

باز باران با ترانه

باز باران با ترانه 

 

باز محمود با کنايه

اندکی قدّ و يه هاله

سر خوش از وضع زمانه

نفت شصت و نه دلاری

سال 60 مليارد  دلاری

با سفرهای فراوان

       ساخته از خود فسانه

می برد پول از خزانه

می دهد دائم حواله

می خورد از مال مردم

می پَرد بر دوش مردم

 می دهد دائم شعارِ

مهرورزی ، عدل خواهی!

خلق ثروت ، محو نکبت !

دين پناهی ، سادگی ، بی قيد و بندی!

چون به جدّ ، می نگری ، امّا تمامی :

تندخويی ، جنگ خواهی!

پخش فقر و بی نوايی !

لودگی ، مردم فريبی ، بی خيالی!

هسته ای اين طبل خالی!

 

 

نامه هايی کودکانه ،  سر گشاده  ، احمقانه

مملو از پند و عتاب و ادّعا ، پر از کنايه

می نويسد او برای حاکمان اين زمانه !

آخر ای مجنون سر مست

هيچ آيا تا کنون  امّا

مروری کرده ای بر وضع و حال اين کرانه ؟

هيچ انديشيده ای آيا

که از روی محبت

گر يکی از آن اجانب

نامه ای بهرِ تو و اين دولتِ  جل الخلايق

در بيان درد و رنج و حال و روزِ مردمِ بس مفلسِ اين سرزمينِ  پر بلا و مشکلِ خاور ميانه

با همان سبک و سياقِ هاديانه

 پر غرور و پر اِفاده ، پر زِ ايراد و کنايه

انشا کند ،  پخشش کند

در  خيلِ انبوه رسانه ، ماهواره ، روزنامه

پاسخی داری برايش ؟

آسمان امروز ديگر نيست نيلی

يادم آمد از فلسطين

از بلندی های جولان

از دلار و پول  نفت و  نقشِ  ايران

اندرون جيب و در کاشانة آن جيره خواران

 

 

 

از هولوکاست وحماس و نقشه بی صهيونيستِ گوشة خاور ميانه  

حرف های  قلدرانه ، احمقانه ، خود سرانه

پر هزينه ، پر ضرر ، بی فايده ،  بَس  ناشيانه

از رجايیِ زمانه ،

 باورش گشته که هست او :

يک پديده !      معجزه در اين هزاره !

يک دو سه    مزدورِ   پرگو

در کنارش نيز، هر دم

می روند اين سو و آن سو

می کنند از او ستايش ، همچو ناجیّ ِ زمانه 

ليک امّا

اندرون مملکت آنچه  نمايان

سايه   شوم فساد و  نکبت و فقر و فغانِ بينوايان

با دو پای کودکانه می دويدم  همچو آهو

گه به اين سو گه به آن سو

دور می گشتم زخانه

در ميان مدح و روضه

اندرون بحث و شورا  و کلاس و مدرسه  واندر رسانه

می شنيدم دم به دم

 از هر فکور و صاحب انديشه و جزئی اراده

داستانهای مخوفی  بهر اين ملک فِتاده

 

 

 

می شنيدم

از لب شيرين پيران خردمند

مستمر  اين برترين و بهترين پند :

آه ای خوش باوران کم سوادِ پر افاده

اين چنين بی فکر و تدبير و درايه

مرز و بوم و مملکت کردن اداره

آخر ای مستان قدرت ، اين روش  تا کی ادامه؟ 

اندک اندک رفته رفته

 تيرگی  ، افسردگی  ، بيچارگی،درماندگی         

بر پهنه اين کشتی در گل نشسته ،

گشته چيره

حيف امّا کز سر خيره سری ، خود محوری ، کوته خيالی

در نگاه اين جماعت

جملگی انديشمندان زمانه

يا که مزدورِ اجانب  ، عامل و بوق بيگانه 

يا که اهل پول و مايه، مافيای مسکن و بانک و قاچاق ، تحت الحمايه

هر که باشند ، از برای خيرخواهی

  هرچه گويند و نويسند

غير مسموع و زياده !

ای دريغ از يک جواب صادقانه! عالمانه!

آری اينک

 جهل او چون تيغِ برّان

می زند از بن 

نهالِ جاودانِ   اقتصاد و علم و تحصيل و اراده

 

  

می شنيدم اندر اين دوران پر رنجی که دانی 

رازهای تلخی از آينده اين خاکِ پاکِ  باستانی

 

بشنو از من ، کودکِ من

از زبان مامِ ميهن :

مرز و بوم پاک ايران

پرگهر مهد دليران

خطة يکتاپرستان 

سرزمين  مهر و ايمان

 

يک رئيس جمهور نادان

 

       کـــرد   ويـــــران !    کـــرد   ويـــــران !      کـــرد   ويـــــران !

Posted by arsamnew at 13:28:01 | Permalink | Comments (2)